روزمرگی های من

خرید بک لینک

آخرین مطالب

امکانات وب

دیروز واسه مامان پالتو خریدم. 80 تومن. خیلی ارزون بود منم سریع خریدم. مانتوشو برده بودم از رو اون اندازه گرفتم. اولش یکم گفت چرا پولاتو خرج میکنی و ... ولی خیلی ذوق کرد. مثل بچه ها چشماش پر شده بود. شب خوابیدنی گفت مهمونا نزاشتن خوب ببینمش بیار بپوشم ببینم. پوشید. خز یقشو درآورد. امرزوم میخواست بره خونه حجت و مختار. اونجا هم پوشیده بود. عصر بهم میگفت. خیلی ذوق میکرد. خدایا شکرت.البته من پریروز پارچه پالتویی خریدم براش که بدم خیاط ولی خیاط قبول نکرد. منم رفتم خریدم. اشکال نداره. با پارچه برای خودم یه چیزی میدوزم. از 800 تومنی که الهه ریخته بود 100 تومن مونده. نمی دونم چیشده؟ 350 تومنو که ریختم به حساب بابا. 80 تومن به پالتوی مامان. دادم 60 تومنم پارچه خریدم. بقیش؟یه خبر بد اینکه هدایتی گفتت یکی از ترجمه ها بد بوده. خیلی حالم گرفته شد. روزمرگی های من...

ما را در سایت روزمرگی های من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: جمعه 3 دی 1395 ساعت: 12:56

سجاد خیلی تو زندگیش مشکل داره. 99 درصدشم بخاطر خانوادشن. خیلی پارسال ناراحت بود. خیلی زیاد. منم نمیتونستم کمکش کنم. حرفامو قبول نمیکرد. باخودم گفتم حدیث داره روانشناسی یمخونه. میتونه کمکش کنه. خلاصه با حدیث هماهنگ کردمو شماره حدیث رو دادم به سجاد. حدیث نمیدونه ما با هم دوستیم. از اون به بعد شد مشاورش. باهم حرف میزنن. البته من نگران این موضوع نیستم. از این ناراحتم که اگه یه روزی سجاد بیاد خواستگاریم حدیث حتما سعی میکنه منو منصرف کنه. چون همه ی نقاط ضعف سجادو میدونه. خب زشته دیگه. مباید از اول باعث این مشاوره میشدم. مخصوصا که حدیث کاری نمیتونه کنه. الان شرایط بد سجاد بخاطر اینه که سربازه و بی پول. و اینکه با نامردی تمام به خارج رفتن فکر میکنه. چطور میتونه؟عذاب وجدان نمیگیره که منو بزاره و بره؟ خیلی ناراحتم. اونروز الهه شمارمو داده به عمه ی شوهرش. میگفت یکی سراغ یه دختر خوبو میگرفت. منم شمارتو دادم. متنفرم از ازدواجای این جوری. یعنی پسره اینقدر بی عرضست که نتونسته بره با یکی آشنا شه و باهاش ازدواج کنه؟ هرچند پسرا این مدلی ان. با کسی که باهاش دوست میشن ازدواج نمیکنن. میرن با دوس دخترای مر روزمرگی های من...

ما را در سایت روزمرگی های من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 24 تاريخ: جمعه 3 دی 1395 ساعت: 12:56

هوا از اون هواهاییه که آدم دلش میخاد با عشقش باشه. از اون هوا دو نفره هایی که شومینه می طلبه.

پ ن: از آدمایی که خیلی غذا میخورن بدم میاد. اصلا عصبی میشم. مثل امروز که آبجی اینا اومدن و سپیده شایسته اندازه ی فیل خوردن. اه اه. اینا رو میبینم دلم میخواد هیچوقت غذا نخورم.

روزمرگی های من...

ما را در سایت روزمرگی های من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 28 تاريخ: جمعه 3 دی 1395 ساعت: 12:56

دلم میخواد یه تصمیم واقعی بگیرم. روزا دارن میرن و من تو این دو سال هیچ پیشرفتی نکردم. خسته ام از این شرایط. زندگیم یه برنامه ریزی درست و حسابی میخواد و یه ناهید که به این برنامه ریزی عمل کنه.خدایا کمکم کن. میخوام شروع کنم. میخوام دکترا شرکت کنم. الانم میخوام برم ثبت نام کنم. میخوام این دو ماه رو حسابی بخونم و روزی دو ساعت واسه مقالم وقت بزارم. خدایا خودت کمکم کن. البته من بنده ی بدی ام. فکر نکنم باید از خدا درخواست کمک کنم. ولی خدا مهربونه. نمی دونم چی دارم میگم. پرت و پلا.از فردا برناممو اینجا مینویسم و توضیحات لازمو میدم. فقط برای اینکه به خودم ثابت کنم اگه کسی تلاش کنه میتونه. خیلیای ما لین جمله رو شنیدیم مثل من. ولی چند نفرمون بهش عمل کردیم؟ من که نه. حالا تو سن 26 سالگی لازمه این کارو بکنم.از فردا شروع میشه. الان برنامه ریزی میکنم و از فردا بهش عمل میکنم. روزمرگی های من...

ما را در سایت روزمرگی های من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 26 تاريخ: جمعه 3 دی 1395 ساعت: 12:56

دیشب برف اومد. عاشق برفم. دلم میخواد لباسای خوب بپوشم و برم بیرون قدم بزنم. کاش سجادم پیشم بودم. دیروز میخواستم بیام خونه الهام اینا. شوهرش شب کاره. صبح حدود 10 راه افتادم. به مامان اینا گفتم میرم موسسه. اومدنی میخواستم کلاه شالی که پند سال پیش از تهران خریده بودمو بزارم. مامان نزاشت. گفت زشته. مگه بچه ای و ...کلاه شالی که خیلی خوشگله و واقعا بچه گانه نیست. کلاهی که یه طرفه میفته و خیلی چیز شیکیه. ناراحت شدم. کلاهو درآوردم و رفتم. دلم شکسته بود. ناراحت شدم از اینکه تو کوچکترین چیزها به حرفشون گوش میدم به این فکر کردم که تا حالا هر چی بدبختی کشیدم از این بوده که به حرفای اینا گوش کردم. اگه الان پیشرفتی نکردم بخاطر همین بوده. خدایا آخه چرا. تا کی؟ دلم میخواد ریسک کنم. دلم خیلی چیزا میخواد که به هیچکدومشون نمی رسم. اگه یه روزی بخام شوهر کنم بهش میگم که من هر لباسی دلم بخواد و میپوشم کسی حق نداره بهم بگه چی بپوش چی نپوش چون من یه انسان آزادم و حق انتخاب دارم. خیلی ستمه خونه ی پدری اینقدر محدود باشی و بری خونه ی شوهر و بدتر شه. خدایا خسته شدم. دیروز دلم مرگ میخواست نه بخاطر حرفای مامان ها. روزمرگی های من...

ما را در سایت روزمرگی های من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 34 تاريخ: جمعه 3 دی 1395 ساعت: 12:55

صفحه بندی